محمد تقي جعفري

183

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

آن آزادى كه هيچ قانونى و هيچ موجودى نتواند سر راهشان را بگيرد و آنان را از حركت باز بدارد خنده از لبانشان قطع نشود و شادمانى از دلشان حتى يك لحظه هم بيمارى سراغشان را نگيرد و . . آن خداوندى كه حكمت متعاليه اش اقتضا مىكند كه انسانها در مجراى حركت و تحول و بوسيلهء كار و كوشش و تحريك اراده به سوى كمال جوهر هستى خود را تصفيه نموده از عالم خاك به عالم انسانيت پاك اعتلا و ترقى بدهند ، عدالتش همين است كه در قوانين هستى و انسانى مشاهده مىكنيم و با گذشت قرون و اعصار آشنايى بيشترى با آن قوانين و ابعاد پنهانى آنها بدست مىآوريم . مىگويند : عدالت آن معشوق مطلق انسانيت است كه انسانها از آن فرار ميكنند گمان نمىرود يك انسان عاقل پيدا شود و معناى قانون و عدالت و اهميت اساسى آن دو را درك كند ، با اين حال عاشق عدالت نشود . عدالت است كه واقعيت را از ضد واقعيت تفكيك مىكند . عدالت است كه طعم حياتى قانون را بما مىچشاند . عدالت است كه انسان را از حيوان جدا مىسازد . عدالت حيات است و ظلم مرگ و نابودى . آن فرد يا جامعه اى كه عدالت را به شوخى و مسخره بگيرد ، قوانين جبرى جهان هستى و حيات ، آن فرد و جامعه را زير پنجه‌هاى پولادين خود بطور جدّى متلاشى خواهد ساخت . فرد و يا جامعه اى كه عدالت را وسيلهء خودكامگىها قرار مىدهد ، حيات واقعى خود را بازيچهء فضولات زندگى حيوانى قرار داده است . هنگامى كه از يك قانون منحرف مىشويم و آن را زير پا مىگذاريم و مثلا مىگوئيم : سقراط سنگ است و هيچ سنگى شعور ندارد ، پس سقراط شعور ندارد بعدى از حيات خود را كه آگاهى به انسان بودن « سقراط » مىباشد ، با دست خود نابود مىكنيم .